تشخیص تقدّم و تأخّر وظایف/ عقل عرفانی

on .

تشخیص تقدّم و تأخّر وظایف/ عقل عرفانی[1]

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. مسأله ای که خیلی ما به آن بر می خوریم تشخیص تقدّم و تأخّر وظایف است که وقتی چند تا وظیفه داریم و همه اش خوب است، کدام اول و کدام بعد باشد؟ آنهایی که خود شرع معیّن کرده که به جای خود، انجام واجبات مقدّم بر مستحبّا است، دوری از محرّمات مقدّم بر دوری از مکروهات است این به جای خود. ولی موارد دیگر را چگونه باید تشخیص داد؟ این تشخیص بستگی به مورد و بستگی به آن عقل عرفانیِ ما دارد. راجع به عقل هم خیلی صحبت شده، یک جا می گوید:

 

آزمودم عقل دور اندیش را                         بعد از این دیوانه سازم خویش را

 

از این قبیل خیلی هست. از طرفی خیلی از بزرگان گفته اند مزیت انسان بر حیوان عقل است که خدا به او داده. در اصول کافی یک فصل مفصّلی راجع به عقل هست. خداوند عقل را آفرید بعد گفت: بیا جلو، آمد جلو گفت: برو عقل رفت عقب. می خواست راه رفتنش را ببیند. بعد گفت خیلی خوب است. تأییدش کرد. آن عقلی که خداوند این قدر تأییدش کرده، قُلتُ لَهُ مَا العَقلُ؟ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَنُ وَ اکتُسِبَ بِهِ الجِنَانُ[2]، عقل کمک می کند و می گوید که خدا را بپرستید و بهشت را کسب کنید.

 

اما در وظایف معمولی، از داستان ها باید خیلی عبرت بگیریم نه فقط به عنوان داستان، تذکره الاولیاء پر از این مطالب است. اویس قرنی از بزرگانی است که همه ما آرزو داریم خاک پایش را به چشم بکشیم. او که بود؟ یک شترچران بود، شترهای مردم را می برد بچراند و برگرداند. شترچرانی بود که خلیفه الهی پیغمبر، یعنی علی (ع)با خلیفه حکومتی، یعنی عمر آمدند به دیدنش و عمر از او خواست که مرا دعا کن. آن وقت او پیغمبر را ندیده بود، با این چشم ندید. گفتند آخر تو چرا نمی خواهی پیغمبر را ببینی؟ گفت: من نمی رسم، باید شتر مردم را بچرانم، شب هم باید برگردم از مادرم نگهداری کنم، مادر پیری داشت.

 

یک مرتبه علاقه اش شدید شد که برود خدمت پیغمبر برسد. مادرش گفت: آخر این مدت کوتاهی که می روی من تنها می شوم، پس زود برو و برگرد. همین که پیغمبر را دیدی و به پیغمبر رسیدی سلام عرض کن، احوالپرسی کن و برگرد، من را تنها بگذار. اویس پذیرفت و گفت: خیلی خب. به این طریق آمد و به درِ خانه پیغمبر رسید، در زد. گفتند پیغمبر خانه نیست. پرسید کجاست؟ کی بر می گردد؟ چه زمانی می شود ایشان را دید؟ گفتند: پیغمبر رفته به مسافرتی و تا شب برنخواهد گشت. اویس قرنی برای دیدار محمد(ص) آمده بود، اولین دیدار که بعد هم آخرین شد.

 

گفتند که پیغمبر نیست. نایستاد، به مادرش قول داده بود. از پشت در به پیغمبر سلامی کرد و به خانه اش برگشت. این سلام از نوع- نمی گویم همان است که باز پس فردا بگویند کفر است و فلان. نخیر- از نوع آن نفخه ای بود که خداوند در آدم آفرید و نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی[3]، از روح خودش آفرید. این سلام از آن نوع بود به چه دلیل؟ به دلیل اینکه اوّلاً از اویس آمد، کسی که بعد خودش به درجات عالی رسید.

 

ثانیاً شب که پیغمبر آمد، بوی این نفخه را شنید. این بویی است که پیغمبر می شنود. ولی چون به آن منبع اصلی وصل بود که به پیغمبر رسیده بود، گفت که من بوی خداوند را می شنوم. در اینجا یک شوق و اشتیاق جایز و حلال بود که در حدّ خودش مثل واجب فردی می شود، آن علاقه اویس به دیدار پیغمبر است. بایستد تا پیغمبر بیاید و سلام کند. نمی ایستد، این خوب بود امّا یک واجب دیگر وظیفه نگهداری مادر بود، اگر بمانم مادرم شب بدون من نگران می شود، این هم یک وظیفه. یک وظیفه هم اینکه قول داده فقط سلام کند و برگردد.

 

فرض کنید ما اگر باشیم چه می کنیم؟ ما همان روزی که اویس این کار را کرد، ما هم می آمدیم چه کار می کردیم؟ می ایستادیم و می گفتیم آقا تا غروب که راهی نیست فعلاً تا غروب هستیم بعد برمی گردیم. ولی اویس برگشت. آن وظیفه را بر این وظیفه مقدّم داشت. در یک مثالی می شود گفت نماز اول وقت بسیار خوب است، البته وظیفه ما به صورت واجب نیست، ولی مستحّبی است که واجب جلوه می کند.

 

نماز اوّل وقت، مانع و مزاحم نباید داشته باشد. افطار اوّل وقت هم بهتر است حتی آن اوائل قبل از اینکه احکام روزه اینطوری منظم شود اگر کسی اول وقت روزه اش را نمی خورد، افطار نمی کرد دیگر حق نداشت چیزی بخورد و شب هم آزاد نبود. این است که یادگار از آن دوران مانده که با دهان روزه نماز نخوانید. البته در ماه رمضان ظهر نمی شود ناهار خورد، انسان حتماً روزه است ولی مغرب اینطور نبود یعنی دهان گرسنه با نماز ظاهراً قابل جمع نیست.

 

اگر کسی بخواهد هر دو را انجام بدهد خیلی سخت نیست یک لیوان آب می خورد نمازش را می خورد. بعد افطار در اینجا گذاشته اند به اختیار خود ما که آیا نماز اوّل وقت را مقدّم بدانیم یا افطار را؟ از این قبیل مسائل خیلی هست. این را باید عقل حل کند. کدام عقل؟ همان عقلی که خدا تأییدش کرده یعنی همان عقلی که علی داشت نه آن عقلی که معاویه داشت. مولوی که می گوید«آزمودم عقل دور اندیش را» آن عقل معاویه ای را، از آن عقل ما دیوانه ایم، ولی از این عقل علوی می گوید مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحمَنُ وَ اکتُسِبَ بِهِ الجِنَانُ.

 

من سال های زیادی از قدیم به بررسی تقدّم و تأخّر وظایف فکر کرده ام. تقدّم و تأخّر یک وقت معنوی است، یعنی در معنی اهمیّت بیشتری دارد؛ یک وقت نه، معنوی نیست. یا زمانی است یا مکانی است. مثلاً می گوییم رعایت آداب شریعت تقدّم زمانی بر طریقت دارد یعنی تا آداب شریعت را رعایت نکنیم آداب طریقت فایده ندارد. آداب طریقت تقدّم معنوی دارد؛ یعنی آن شریعت برای این است که به طریقت برسیم و نه اینکه به طریقت که رسیدیم دیگر شریعت به درد نمی خورد، نه! شریعت همیشه همراه ما است. منتها با طریقت تقدّم و تأخّر هم هست در بعضی مکان ها این مقدّم است در بعضی مکان ها آن مقدّم است و همچنین در موقعیت اجتماعی که مثال های زیادی می شود زد.

 

 

 

 


[1] . صبح شنبه، تاریخ 23/6/1387 هـ.ش.(جلسه برادران ایمانی)

[2] . بحارالانوار، ج1، ص 116 .

[3] . سوره حجر، آیه 29 و سوره ص، آیه 72 .

حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه)

دیداری و شنیداری

حقوق / سلامت و جامعه

درس نامه

تماس با ما / پیوند ها