. اما بالاخره پیامبر چیزی گفته است، دینی آورده است و امام علی هم از همه به او نزدیکتر بوده است و آن اصحاب علی هم که شیعیان اولیه بودند از همه به علی نزدیکتر بودند و بالاخره گونه¬ای از اسلام را روایت کرده¬اند. من به دنبال آن اسلام هستم و معتقدم این اسلام در قرآن شاخصهایی دارد که در آنها خدا محور است پیامبر هم محور نیست چهبرسد به ائمه! هر متن، دعا و روایتی که این شاخص را از دست داد یعنی به جای اینکه خدا محور باشد بشر محور بود را با تردید نگاه کنید. شاخص اصلی این است که خدا در اندیشه مسلمان، چه شیعی و چه غیر شیعی، چه نقشی دارد؟آنجا که ميگوییم یهود ميگویند خدا دنیا را خلق کرد و بعد هم رفت خوابید که قرآن بحث «غلت ایدیهم» را ذکر ميکند که انگار دست خدا بسته است. این نکاتی هم که برخی در مورد ائمه قائل¬اند چه فرقی ميکند با حرفی که یهود در مورد خدا ميگفته اند؟
بسم الله الرحمن الرحیم
عباراتیرا که از نهج البلاغه خواندم در مورد حکومت بود. تفکیک بین شیعه وسنی هم از حوزه¬ی حکومت آغاز شده است، بعدها امور دیگر بدان اضافه گشت. مسأله¬ی اولیه این بوده است که پس از پیامبر چه کسی حاکم باشد، اما اینکه چه کسیجانشین و خلیفه¬ی در حد و عرض پیامبر باشد اینها مباحثی است که مدتها بعد به این مطلب اضافه شده است. در قرن اول هنوز زمانی از دوران پیامبر نگذشته بود که مردم نیازمند به اینگونه سوالات بوده باشند. با خود آیات قرآن وسخنان پیامبر ميتوانستند مشکلاتشان را حل کنند، نیاز به آن مسائل(جانشینی هم عرض پیامبر) تقریبا یک قرن بعد حاصل شد مثلا نیمه¬ی دوم قرن دوم هجری به بعد.
آن چه که در این جلسه ميخواهم مطرح کنم یک فرضیه است. البته این فرضیه قرائنی دارد دقیقا مثل یک فرضیه در مباحثعلمی دیگر. این فرضیه به شکل مجمل این است که در قرون اولیه¬ی صدر اسلام، تغییراتی در ذهنیت شیعیان ایجاد ميشود، این تغییرات تدریجی بوده است. اما با چنان سرعتی پیش ميرود که در حدود قرن چهارم، جریان اصلی تشیع دگرگونیجدی پیدا ميکند و آنچه که به عنوان تشیع، امروز در دست ماست حاصل آنجریان دگرگون شده است نه جریان اولیه. بنابراین دو جریان شیعی قابل شناختن است.یک جریانی که پس از پیامبر بوده است و دیگری جریانی که از حدود قرن چهارم سلطه و سیطره بر اندیشه¬ی شیعی پیدا کرده است. مشکل تحقیق در مورد این دو جریان متفاوت این است که کتبی که به ما رسیده است از قرن سوم و بویژه چهارم شروع شده است و قرن سوم و چهارم هم دورانی است که این جریان دومی جریان مسلط شده است. به عبارت دیگر از آن جریان اول تقریبا مکتوب مستقلی به ما نرسیده است و این کار را بسیار دشوار ميکند. البته نه اینکه هیچ چیز نرسیده است اما آن کتب اصلی همه بر مبنای جریان دوم تدوین شده و نگارش پیدا کرده است. هر چند قرائن فراوانی دال بر جریان اول در میان همین کتب بجا¬ ¬مانده از قرون اولیه قابل استخراج است. کار ما این است که ایندو جریان را به صورت تاریخی تحلیل کنیم. جریان اول شأن فرابشری چندانیبرای ائمه¬ی شیعه¬ی قائل نبوده¬اند. جریان دوم کم¬کم شئون فرابشری برای این بزرگان قائل ميشوند. این شئون مراتبی داشته است، بعضی این شئون را خیلی بالا ميبرند، برخی کمتر. برخی آن قدر افراط ميکنند که توسط علمای هم¬دوره¬ی خودشان هم مورد انتقاد قرار ميگیرند.
یکیاز کسانی که برخی از این موارد را در کتابهایش آورده است، یکی از علمای بزرگ شیعه است به نام شیخ صدوق. شیخ صدوق نویسنده¬ی یکی از کتب اربعه¬ی حدیث شیعه است. اسم کتابش هم "من لا یحضره الفقیه" است.(یعنی کسی که فقیه در نزد او حاضر نباشد چه کند.) در این کتاب در چند قسمت نکاتی را متذکرشده است که مخالفت خودش را با یک جریان شیعی افراطی نشان ميدهد. شیخ صدوق در قرن چهارم ميزیسته است(متوفای 381)، در آن زمان یک جریان شیعی افراطی، به نام غلات یا مفوضه نیز وجود داشته است. غلات یا غالیان یعنی کسانی که در مورد ائمه غلو می¬کنند و آنها را بیش از آن چه که هستند، ميپندارند و در مورد آنها فضائلی قائلند که خود آنها به این امور قائل نیستند. واژه¬ی غلو در قرآن آمده است، در مورد مسیحیانی که عیسی بن مریم را خدا ميدانستند، در تثلیثی که مسیحی¬ها امروز ميگویند هم این مشکل را ميبینیم. قرآن به اینها ميگوید «یا اهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم»، ای اهل کتاب، در دینتان غلو نکنید. در سوره¬ی نساء آیه¬ی171 و نیز سوره¬ی مائده آیه¬ی 77 واژه¬ی غلو به کار رفته است. شبیه آن چه که برخی مسیحیان در مورد عیسی بن مریم قائل بودند، برخی مسلمانان شیعه در مورد علی بن ابیطالب قائلند.
در این که در شأن ائمه غلو صورت گرفته هیچ تردیدی نداریم. چرا که در بحارالانوار، کتاب بزرگ علامه مجلسی که صد و ده جلد است و یکی از بزرگترین مجموعه¬های حدیثی شیعه است، در بحثعلامات، صفات و شرایط ائمه بابی وجود دارد در مورد آنچه که ائمه، علیهغالیان و مفوضه گفته¬اند(باب 10، جلد 25). نود صفحه و نزدیک بیش از صد حدیث؛ به زبان ائمه روایاتی آورده که «خدالعنت کند مفوضه را. خدا لعنت کند غلات را. اینها از مشرکین بدترند» و «نگذارید فرزندانتان با اینها رفت و آمد کنند.»در مورد این که کسانی پنداشته¬اند که خدا، امر عالم را به پیامبر و اهل بیت پیامبر تفویض کرده است، در این هم هیچ تردیدی نیست که همچون افرادی در بین ما بوده¬اند و هستند. خوب واگذار کرده یعنی چه؟
برخیقائلند که خدا امر تدبیر عالم را به اینها واگذار کرده است. یا خداروزی¬رسانی به مخلوقات را به اینها واگذار کرده است. یا خدا تعیین حلال و حرام در دینش را به اینها واگذار کرده است، یعنی آنچه آنها بگویند حلال است، خدا فرموده حلال است و آن چه آنها بگویند که حرام است، یعنی خدا فرموده حرام است.حال مفوضه کدام یک از اینها هستند؟ تفویض در خلقت؟ تفویض در تدبیر؟ تفویض در ارزاق؟ تفویض در تشریع؟ یا همه¬ی اینها یا بعضی از اینها.
پس اجمالا در این¬که دو جریان وجود داشته؛ هیچ تردیدی نیست. سوال این است که حد تفویض و غلو کجاست؟ که پایین تر ازآن مجاز است و بالاتر از آن ممنوع. یافتن این حد کار ساده¬ای نیست و این مرز هم در طول تاریخ دچار تحول شده است. یکی از علمای رجالی شیعه مشهور به ممقانی یک کتاب رجالی به نام "تنقیح المقال" دارد. در این کتاب ميگوید بسیاری از اموری که در گذشته از نشانه¬های غلو بوده است، امروز از ضروریاتاعتقادی شیعه درباره ائمه است(ان اکثر ما یعد الیوم من ضروریات المذهب فی اوصاف الائمه علیهم السلام کان القول معدودا فی عهد السابق من الغلو، جلد 1 صفحه¬ی 212). اتفاقا مواردی دچار تحول شده که اختصاصات و وجه ممیزات شیعه نسبت به دیگر فرق اسلامی است. یعنی در این موارد باید حساسیت بیشتری داشت و سیر تطور آن را در نظر گرفت.
آن چه امروزعلامت خروج از تشیع شناخته ميشود، در قرن دو و سه اصلا در متن تشیع نبودهاست، پس ما دنبال آن مرز ميگردیم و به زبان ساده¬تر ميپرسم غلو چه بودهاست؟ تفویض چه بوده است؟ که ما نباید به آنها قائل باشیم؛ در نتیجه اگر آنها را شناختیم از باب "تعرف الاشیاء باضدادها" تشیع واقعی و اولیه را هم ميتوانیم بشناسیم.
کتابهایی که امروز در دست ما است، آکنده از ادبیاتی است که احتمال غلو در آن منتفی نیست. نمی¬گویم تماما غالیانه است اما ميگویم احتمال غلو در ادبیات موجود مذهبی منتفی نیست.
البته برخی از این غالیان از روی اعتقاد هم این حرفها را نزده¬اند. این مشکل را صد چندان ميکند. آدمهای اهل افتراو نسبت ناروا دادن به ائمه بوده¬اند. اینها حدیث جعل ميکردند و این احادیثی که جعل ميکردند همه در فضائل ائمه است. نمی¬گفتند فرض کنید امام صادق نعوذ بالله فلان حرام را انجام داده است، بلکه برخی شئون بسیار فرابشری برای ایشان قائل ميشدند. وقتی ائمه مجلس درس داشتند اصحابشان دفترهای حدیث درست ميکرده¬اند. به این دفترها ميگفتند "اصل"، یعنی آن دفتر حدیثی که راوی مستقیم آن را از خود امام ميشنود. ما چهارصد اصل شمرده شده داریم، به نام اصول اربع¬ مأه. که کتب اربعه شیعه، از این اصولتدوین شده است. بسیاری از این اصول به ما نرسیده و برخی نیز رسیده است(در این زمینه می¬توانید مراجعه کنید به کتاب «میراث مکتوب شیعه از قرن نخستین هجری» نوشته¬ی سید حسین مدرسی طباطبایی). این جعالها، همین آدمهای دروغگوی غالی، از نویسندگان این اصول تقاضا ميکردند و دفترشان را به امانت می¬گرفتند تا از آن نسخه¬ای رونویسی کنند؛ آن¬گاه حدیثی را در جایی ميگنجانده¬اند که به چشم نیاید. مضمون آن را هم طوری تنظیم ميکرده¬اند که کاملا حق به جانب است. نمی¬گوید که اینها آدمهای بدی هستند، ميگوید طینت ائمه از طینت دیگری است، شما خبر ندارید. البته به تدریج معلوم می¬شود که افرادی هستند که جعل حدیث ميکنند. ائمه هم خبر ميدهند، و از برخی از اینها اسم ميبرند. مثلا ابوالخطاب کسی است که جاعل حدیث بودهاست، غالی هم بوده است. هر غالی، جاعل نیست. هر غالی متقلب نیست اما این هم غالی است و هم تقلب در حدیث کرده است. امام صادق ميفرمایند که خدا لعنت کند او را، چه قدر حدیث دروغ ساخته و به ما نسبت داده است. به هر صورت این گونه احادیث دو دسته هستند، برخی با سوء نیت جعل شده¬اند و برخی هم با حسن نیت درست شده¬اند. برای نمونه می¬توان به "کافی" مراجعه کرد. کافی برترین کتاب حدیث اربعه شیعه است، متعلق به کلینی (متوفی 329 قمری) و 8 جلد است. قسمتی که بر آن تکیه دارم، بخشی از جلد اول کافی است که نامش "کتاب الحجه" است. کتاب حجت یعنی حجت خدا بر انسان که شامل نبی و امامميشود. مختصری راجع به پیامبر است و بیشتر درباره¬ی ائمه است. از آنغلاتی که ميگفتم یا کسانی که مشهور به غلات هستند، در سند کتاب الحجه یعنی بخش حجت اصول کافی تعدادشان خیلی زیاد است، چیزی حدود شصت درصد روایات این بخش منتسب به کسانی است که متهم به غلو هستند. این که ميگویم متهم یعنی در کتب رجالی یک کلمه¬ی غالی کنار اینها آمده است(به سند این تحقیق اشاره خواهم کرد).
اما مشکل هنوز به جای خودش باقی است، متهم به غلو هست ولی غلو چیست؟در این زمینه اختلاف وجود دارد. مثلا مجلسی ميگوید برخی، هر کسی را که برای ائمه معجزه قائل بودهاست به غلو متهم کرده¬اند. مجلسی ميگوید این طور نیست، من هم برای ائمه قائل به معجزه هستم پس آیا من هم غالی¬ام؟
البتهدر میان غالیان نیز دو جریان وجود دارد. جریانی که مسلط شد و اسمش را می¬توان "غلو اعتدالی" گذاشت و دیگری "غلو افراطی". کسانی بوده¬اند که ائمه را خدا دانسته¬اند، علی را ميپرستیدند و امام علی پس از انذار و تذکرات متعدد دستور قتلشان را صادر کرد. گفت کسی که غیر خدا را به ناماسلام و تشیع بپرستد، بکشید. این افراد منقرض شدند و اگر کسانی را هم متهم به غلو کرده¬اند، بعید است که منظور اینها باشند. آن غلوی که من در مورد آن صحبت ميکنم، غلوی است که ميگوید امامان خدا نیستند اما همه¬ی اختیارات خدا را دارند، پیغمبر نیستند و به آنها وحی نمی¬شود اما همه¬یاختیارات پیغمبر را دارند، از همه¬ی انبیاء(غیر از رسول اکرم) همبالاترند. اصلا وسیله¬ی فیض بین خدا و بنده¬اش هستند، ميخواهد بارانبفرستد به واسطه¬ی اینها ميفرستد، خورشید که ميتابد به واسطه¬ی اینهااست. کافی است "دعای ندبه" یا زیارت "جامعه¬ی کبیره" را با این بیانی که ذکر کردم مطالعه بفرمائید. نمونه¬ی بسیار ارزنده¬ای است. در این دیدگاه نقش خدا و پیامبر بسیار کمرنگ می¬شود و ائمه همه چیز دین ميشوند. بحث مندقیقا در مورد این جریان است، جریانی که رد پای آن از قرن دوم قابل پیگیری است به تدریج رشد ميکند، بزرگ ميشود و در قرن چهار به جریان مسلط بر اندیشه¬ی شیعه تبدیل ميشود. در قرن دوم این جریان مسلط نیست، در قرن سوم چالش درست ميکند، تا حدودی مخالف و موافقش در یک عرض هستند اما کم¬کم آن قدر قدرتش زیاد ميشود، درحالی که در قرن دوم و سوم غالیان و مفوضه از شهر اخراج ميشوند اما در قرن چهارم ميآیند و طرف مقابل را حذف ميکنند و ادبیاتش به قدری قوی ميشود که به ادبیات اصلی تبدیل می¬شود.
کتابیداریم به نام " بصائرالدرجات". این کتاب مربوط به اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم است. از حسن ابن صفار است که از اصحاب امام عسکری شمرده ميشود. روایاتی دارد که همانند دعای ندبه است. فقط چند نمونه را نقل می کنم. بهعنوان نمونه از امام صادق نقل ميکند "ما فوّض الله الی رسوله فقد فوّضه الینا"، هر چه خدا به رسولش تفویض کرده است به ما نیز تفویض کرده است. یعنی وحی در این مسئله هیچ نقشی ندارد، اختیارات امام مساوی با اختیارات رسول است. "ما فوّض الی نبیه فقد فوّض الینا" (بصائر الدرجات صفحه¬ی 113). شبیه همین روایات در کتاب روایی "اختصاص" که منسوب به شیخ مفید است نیزذکر شده است: "ما فوض الله الی احد من خلقه الّا الی الرسول و الی الائمه" خدا به هیچ یک از مخلوقات خودش تفویض نکرد مگر به پیامبر و ائمه. در کتاب بصائر الدرجات این حدیث از امام باقر نقل شده است "الائمه منا مفوض الیهم"این امور به ائمه ی شیعه تفویض شده است." فما احلوا فهو حلال فما حرموا فهو حرام" هر چه را حلال کردند حلال است و هر چه را حرام کردند حرام است یعنی اینها شارعند(تفویض در تشریع). روایت دیگری از اصول کافی جلد یک صفحه 440 که راوی آن محمد بن سنان- یکی از غالیان- است. نقل می¬کند "نزد امامابی جعفر ثانی بودم که اختلافات شیعه در حضور ایشان مطرح شد فرمودند خدای تبارک و تعالی متفرد بود به وحدانیت خودش، و چیزی را خلق نکرده بود سپس "خلق محمداً و علیاً و فاطمه"، پس پیامبر و علی و فاطمه را خلق کرد."فمکثوا الف دهر" هزار دهر صبر کرد "ثم خلق جمیع الاشیاء فاشهدهمخلقها"، سپس همه ی اشیاء را خلق کرد و آنها را به شهادت گرفت، و "اجری طاعتهم علیها"، طاعت این سه نفر را بر آنها جاری کرد، "و فوّض امورها الیهم" امور تمام خلایق را به آنها تفویض کرد." فهم یحلون ما یشائون ویحرمون مایشائون" آنها آنچه را بخواهند حلال ميکنند و آنچه را بخواهند حرام ميکنند. "و لن یشاؤوا الّا ان یشاء الله تبارک و تعالی" نمی¬خواهند مگر آنچه را خدا می¬خواهد(یعنی اراده¬ی آنها اراده¬ی خداست).
اینسمبل تشیعی است که در قرن چهارم وجود دارد. وجودهای مقدسی که اراده¬ی آنها اراده¬ی خداست. البته در همین احادیث از ایشان نقل می کند شما ما را مربوب بدانید یعنی رب ندانید بنده بدانید، "فقولوا فی فضلنا ماشئتم" حالا در فضل ما هر چه ميخواهید بگوئید هیچ محدودیتی وجود ندارد. بنابراین تفاوت امامو خدا فقط در رب ومربوب ¬بودن است و تمام اختیاراتی که به خدا نسبت می دهید، ميتوانید به امام نیز نسبت دهید فقط باید به یک قید توجه کنید که آنها مخلوق هستند. این جریان کم¬کم سیطره و گسترش پیدا می¬کند وبه علت کرامات، قابلیت¬ها و فضایلی که امامان داشتند این تحول به تدریج صورت می گیرد. چند متن تاریخی را ذکر ميکنم تا ببینید این شواهد در بین ما تا چهحدی وجود دارد. در "من لایحضره الفقیه"شیخ صدوق ذیل حدیث 897 بحث اذان و اقامه(جلد اول صفحه¬ی 290)، اذان را بدون "اشهد انّ علیاً ولی الله" می آورد و می نویسد: "قال مصنف هذا الکتاب رحمه الله هذا هو الاذان الصحیحلایزاد فیه و لا ینقص منه" این اذان درست است نه یک کلمه زیاد دارد ونه یک کلمه کم(همان اذانی است که بلال در حضور پیغمبر خوانده است). "والمفوضه لعنهم الله" مفوضه¬ که خدا لعنتشان کند." قد وضعوا اخباراً" یک اخباری جعلکردند، "و زادوا فی الاذان" و به اذان اضافه کردند. در اذان دو جمله اضافه کردند. یکی"محمد و آل محمد خیر بریه" که در حال حاضر این جمله را نمی¬گوییم. و دیگری"و فی بعض روایاتهم بعد اشهد ان محمداً رسول الله، اشهدان علیاً ولی الله، مرتین". بعضی دیگر هم گفته اند"اشهد ان علیاً امیرالمؤمنین حقا". سپس شیخ صدوق اضافه می کند: "لاشک فی ان علیاً ولی الله"، من شکی ندارم که علی ولی خداست. " لاشک فی ان امیرالمومنین حقا وان محمداً و آل محمد خیر بریه" تردیدی ندارم که علی حق است و پیغمبر و آل او از همه¬ی موجودات بهترند. "ولکن لیس ذلک فی اصل الاذان" حرف من این است که هر حرف خوبی را نباید در اذان گفت در اذان باید همان را گفت که پیغمبرگفته است. به چه حقی چیزی را به اذان اضافه می کنی که پیغمبر نگفته است؟ ایا امام علی و ائمه هنگام اذان اینها را ميگفته¬اند؟ در ادامه شیخ صدوق ميگوید:"انما ذکرت ذلک لیعرف بهذه الزیاده المتهمون بالتفویض، المدلسون انفسهم فی جملتنا" من این را گفتم به خاطر اینکه به واسطه¬ی این زیادی یک علامت به شما داده باشم تا با این علامت، متهمان به تفویض و کسانی را کهبه دروغ خودشان را میان ما شیعیان جای داده¬اند بشناسید. یعنی در قرن چهارم علامت تشیع راستین این بوده است که در اذانش "اشهد ان علیاً ولی الله" را نگوید. اما اکنون در قرن چهاردهم، شیعه¬ی راستین کسی است که حتمااین را بگوید و اگر نگوید متهم ميشود به وهابی گری. اگر این گونه باشد آن¬وقت با شیخ صدوق که بزرگ شیعه است چگونه باید برخورد کنیم؟ لذا می بینید مسئله¬ی ساده و احتمالی و فرضی¬ای نیست.
شیخ حر عاملی(قرن 11) همین حدیث را در مبحث اذانش در کتاب وسائل الشیعهنقل کرده است. شیخ حرعاملی مثل علامه مجلسی اخباری است یعنی این که اصولی نیستند که با عقل خودشان سراغ دین بروند. شیخ صدوق هم یک اخباری است. منتها اخباری معتدلی ¬است. شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه ميگوید:"انتهی کلام الصدوق رئیس المحدثین رضی الله عنه" و کلام شیخ صدوق که رئیس محدثاناست و خدا از او راضی باشد تمام شد. سپس شیخ حر عاملی در حاشیه¬اش ذکرکرده است: تفویض در این جا به معنای اینست که: "فوض الخلق و الرزق الی محمد و آل محمد و هو مذهب جماعه من اهل الضلال". خدا خلقت و روزی را به پیامبر و آل پیامبر تفویض کرده است و این مذهب برخی گمراهان است. یعنی اگر کسی گفت خدا، خلقت و یا روزی رساندن را به ائمه داده است گمراه است.
درمورد غلات یکی از محدثین معاصر(مرحوم علی اکبر غفاری(ره)) تحقیقی کرده است که بر اساس کار مجلسی است.وی مصحح بحارالانوار، کافی و من لایحضر است. حاشیه¬ای دارد که منبع این حاشیه کتاب علامه¬ی مجلسی است، ولی چون دسته¬بندی¬اش دسته¬بندی خوبی است و ذکر خیری هم از او در مجلس کرده باشم، کلامش را برای شما نقل ميکنم(حاشیه¬ی من لا یحضره الفقیه ج4 ص545 ). ميگوید غلات سه فرقه هستند: یک فرقه غلو ميکنند در حق علی بن ابیطالب وقائل به الوهیت او هستند. او را خدا مي شمارند و سلمان و ابوذر و مقداد وعمار را هم حواریون و موکلینش در تدبیر عالم می دانند. این گروه در بیان من همان غالیان افراطی هستند که منقرض شدند. فرقه¬ی دوم در مورد اهل بیت غلو ميکنند و درباره¬ی آنها چیزی ميگویند که خودشان درباره¬ی خودشان نگفته¬اند. "یقولون فی حقّهم ما لیس لهم و لایقولون فی انفسهم" (چیزهایی در مورد آنها ميگویند که خودشان در مورد خودشان نمی گویند)."کادعاءالنبوه و الربوبیّه". اینها را رب و پیغمبر ميدانند. اینها نیز منقرض شدند. فرقه¬ی سوم اعتقاد دارند به اینکه معرفت امام کفایت ميکند از تمام عبادات و فرائض. لذا اینها طهارت و نماز و روزه و زکات و حج را با اتکای به ولایت اهل بیت کنار گذاشته¬اند. شما رشحه¬ای ازاین تلقی را در عزاداریما ميتوانید ببینید،آنجا که گفته می شود یک قطره اشک برای سید الشهدا همه¬ی گناهانت را ميشوید، این کاری است که غلات کرده اند. ولایتت باید درست باشد، نماز و روزه و امثالهم مقدمه¬ی ولایتند. غفاری اضافه می¬کند این که در بعضی کتب رجالی، افرادی را به غلو نسبت داده¬اند در معنای سوم است.
در مورد تفویض، مجلسی هم یک تقسیم بندی دارد. این تقسیم بندی مربوط به قرن 11 است. ميگوید مفوضه و تفویض چند معنا ميتواند داشته باشد، بعضی صحیح است و برخی نادرست. برای هر کدامش دو معناذکر ميکند. به نظر او همه این معانی در روایات موجود است.
یک معنای تفویض این است که خدا پیامبر را خلق کرد و امر عالم را به ایشان تفویض کرد. پس پیامبر و بعداَ هم ائمه خالق دنیا هستند، سپس پیامبر علی بن ابیطالب را وکیل خودش در این مطلب کرد و بعد هم ائمه¬ی بعدی. فی الواقع امر خلقت وامر تدبیر تکوینی عالم به دست اینهاست. این معنای اول است که خیلی افراطی است.
در معنای دوم، تفویض خلق و رزق است. رزق از جانب ایشان ميرسد، اگر نباشند آفتاب نمی¬تابد. باراننمی¬بارد. روزی نمی¬رسد. اینها مجاری فیض¬اند.
در معنای سوم، فقط تفویض رزق است. یعنی خلقت را حذف می کند . ميگوید اینها روزی ميدهند.
معنای چهارم تفویض دین است، یعنی خدا دینش را به پیغمبر و سپس به ائمه داده است تا هرچه خواستند انجام دهند. البته آنها همان چیزی را ميخواهند که خدا ميخواهد. حلال و حرام را به آنها سپرده است. آنها شارعند.
معنایبعدی تفویض در اعطا و منع است که شبیه رزق است. معنای ششم اینست که در هر واقعه¬ای به ظاهر شریعت یا به علمشان یا به آنچه به آنها الهام شده است حکم بکنند(معنای هفتم قول معتزله و معنای هشتم قول زنادقه است). سپس مجلسی ميگوید که بسیاری از اینها هم ميتواند حمل به صحیح داشته باشد و هم حملبه باطل. اگر انها را مستقل بدانیم یعنی بگوئیم اینها مستقل از خداوند این کار را ميکنند، کفر است و نمی شود آن را پذیرفت. اما معنای صحیح این است که بگوئیم اینها به اذن خداوند این قابلیتها را دارند ولی این هم قواعدی دارد. این مطلب با این شیوه، امروز متن مذهب ما است اگر تردیدی دارید اصولکافی را بخوانید، دعای ندبه را بخوانید، زیارت جامعه¬ی کبیره را بخوانید.
شیخطوسی نویسنده¬ی دیگر کتب اربعه است. وی نویسنده¬ی تهذیب و استبصار دو تا از کتب اربعه است. در کتاب فتوائیه¬ی خودش به نام النهایه(ص69) در مورد "اشهد ان علیا ولی الله"ميگوید:"لا یعمل علیه فی الاذان و فی الاقامه، فمن عمل بها کان مخطاء" این در اذان و اقامه نمی¬تواند مورد عمل واقع شودو هر که به آن عمل کند، خطا کرده است. وی بزرگترین فقیه دوران خویش است. تا امروز هم اگر بخواهیم سه فقیه بزرگ را برشماریم، او یکی از آنها است. در کتاب مبسوطش(ج1 ص99) که کتاب استدلالی فقهی است، ميگوید این روایت¬هایی که اشهد ان علیا ولی الله را در اذان وارد کرده¬اند اخبار شاذ است (احادیث غیر قابل اعتنا)و قابل عمل نیست. اما اگر کسی به آن عمل کرد، گناه نکرده است ولیکن فضیلت اذان به او تعلق نمی¬گیرد. کتاب دیگری داریم به نام احتجاج، احتجاج یعنی استدلالهایی که ائمه با دیگران کرده اند. نویسنده ی کتاب فردی است به نام طبرسی(قرن ششم). نام کامل او ابومنصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی است. کتابش حاوی همین غلوی است که ذکر ميکنم. روایتی را که پایه¬ی قضیه¬ی "اشهد ان علیا ولی الله" است را پیدا کردم(حدیث 62 ج1 ص365 ). سند درستی هم ندارد، خلاصه¬اش را می خوانم: خدایعزوجل وقتی ميخواست عرش را خلق کند روی آن نوشت "لااله الاالله و محمد رسول الله و علی امیرالمومنین" این را روی عرش نوشت وقتی آب، کرسی و لوح را نیز آفرید همین جمله را نوشت. وقتی ميخواست اسرافیل و جبرئیل را خلقکند روی پیشانیشان همین جمله را نوشت. وقتی ميخواست سماوات را بیافریند در بالای آسمان این را نوشت، وقتی ميخواست زمین و خورشید و ماه و قله ها را خلق کند، این سه جمله را نوشت. سپس ميگوید آن سیاهی که در کره ماه ميبینید همین است "و هوالسواد الذی ترونه فی القمر». «فاذا قال احدکم لااله الاالله و محمد رسول الله فلیقل (باید بگویید) علی امیرالمومنین" این همان روایتی است که مستند این اذان ما قرار گرفته است. من مسیرش را تا امروز دنبال کردم تا رسیدم به فقهای امروزی که در کتابهای استدلالی¬شاننوشته¬اند، این جزء اذان نیست اما به قصد رجاء باید گفته شود. این جمله نشان دهنده¬ی یک استحاله¬ی کامل در دین است. لازم نیست اسم فقها را ذکر ¬کنم. همه از بزرگان هستند و استاد اساتید من. از صاحب جواهر بگیرید تا مراجع عظام معاصر، همه بزرگواران این موارد را دارند.
شیخصدوق کتابی دارد به نام اعتقادات. او در این کتاب دیدگاه خودش را درباره مسائل شیعی در قرنی که زندگی ميکرده است، بیان می کند. از جمله در باب سی و هفتم، باب "الاعتقاد فی نفی الغلو و التفویض"، ميگوید: "اعتقادنا فی الغلات و المفوضه انهم کفار بالله تعالی" اعتقاد ما درباره مفوضه و غلاتاین است که اینها کافرند."انهم اشر من الیهود و النصاری و المجوس و القدریه و الحروریه و من جمیع اهل البدع" اینها بدتر از یهود و نصاری، مجوس، قدری، حروری (خوارج) و همه ی بدعت کارها هستند. اینها دارای هواینفس هستند، گمراه هستند(کوچک شمردن خدا از سوی ایشان چیزی از عظمت خداوند نکاست)، سپس جمله¬ی زیبایی از امام رضا ذکر ميکند: "اللهم انی ابرء الیک من الحول و القوه و لاحول و لاقوه الابک، اللهم انی ابرء من الذین ادعوامالیس لنا بحق" خدایا بدان ما از اینها بری هستیم ما این حرفهایی که اینها ميزنند در مورد خودمان قایل نیستیم."الهم انا عبیدک و ابناء عبیدک، لانملک لانفسنا ضرا و لانفعا ولا موتا و لا حیاة و لا نشوراً". شیخ صدوقنقل مي کند زراره(یکی از راویان معتبر امام صادق است)در نزد امام صادق می گوید:فردی از نوادگان عبدالله بن سبا ادعا می¬کند که خدا امور عالم را به شما تفویض کرده است. امام ميفرمایند تفویض یعنی چه؟ او تفویض را اینگونه توضیح می دهد : "ان الله عزوجل خلق محمدا و علیا صلوات الله علیهما ثم فوض الامرالیهما" خداوند امر عالم را به این دو نفر داد. پس این دو نفر خلقميکنند و رزق ميدهند و زنده ميکنند و ميمیرانند. "اکفیانی فانکماکافیان" در دعای فرج هم این سنخ اعتقادات موج می زند. امام صادق گفت به خدا قسم دروغ ميگوید:"کذب والله". اگر آمد قرآن برایش بخوان. بگو که موت و احیا به دست خداست، ما نميتوانیم اگر خدا چیزی نخواهد کاری را انجام دهیم. منتهی صدوق بعد از اینکه این مطلب را نقل ميکند ميگوید:"فقد فوضالله تعالی الی نبیه امر دینه" (خدا امر دینش را به پیامبرش داد)."ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا"( هر چه پیامبر به شما داد بگیرید و هر چه را نهی¬تان کرد انجام ندهید، سوره¬ی نشر آیه¬ی 7) و بعد ازاو این مطلب را به ائمه تفویض کرده است. معنایش این است که ائمه هم در نزد شیخ صدوق که از او نقل کردم شارع اند، یعنی تشریع ميکنند. احکام دین درست ميکنند. بنابراین وقتی ميگویید به اینها وحی نمی شود کفایت نمی کند، مهم این است همان طور که اگر پیامبر حرفی ميزند متن دین است و نمی¬شود از اوپرسید" چرا؟" اینها هم متن دین هستند و نمی¬شود از آنها پرسید "چرا؟" پس این گونه تفویض در نزد صدوق ممنوع نیست و منظور وی از مفوضه لعنهم اللهاین(تفویض در تشریع) نیست و بالاتر از این است(تفویض در تدبیر وخلقت).بعدا شیخ مفید «تصحیح الاعتقاد» را نوشته است-به زبان امروزی یعنی نقد اعتقادات شیخ صدوق- شیخ مفید شاگرد شیخ صدوق است. نزدیک صد مورد اختلاف بین شیخ مفید و شیخ صدوق وجود دارد و جالب اینکه هیچ کدام دیگری را تکفیر نمی¬کند. حالا اگر ما یک کلمه درباره کسی بگوییم بلافاصله مشکل درست ميشود. حتی اختلاف آنها در نکات اعتقادی -نه فقهی – بوده است، یکی از این موارد در بحث ماست. ميگوید: غلات از متظاهرین به اسلام اند،تظاهر به اسلام ميکنند و واقعا مسلمان نیستند. اینها کسانی هستند که امیرالمومنینو ائمه را به الوهیت و نبوت نسبت ميدهند بعد اموری از فضیلت را به اینها نسبت ميدهند که "تجاوزوا فیه الحد" همه دشواری ما اینست که بدانیم این حد کجاست؟ و آن چیزی که هنوز نیاز به مطالعه دارد این حد است. این حد کجاستکه هر که از آن گذشت غالی ميشود و اگر زیر آن حد باشد آدم خوبی است؟"و خرجوا عن القصد" (از آن حالت تعادل خارج شده اند) «هم ضلال کفار ..» اینها گمراه¬اند، کافراند.خود امیر المومنین اینها را [پس از انذار و ارشاد و محاکمه] به اعدام و سوختن در آتش محکوم کرد.فرمود نسل اینها را بسوزانید که کسی این حرفها را در مورد ما نزند. سپس اضافه می کند این چیزهایی که استاد ما شیخ صدوق فرموده اند خیلی درست نیست.
ازجمله موارد تاریخی دیگر می توان به اختلاف بین مقصره و مفوضه در قم در قرن چهارم اشاره کرد. مقصره مقابل مفوضه است و این اسم را طرف مقابل روی آنها گذاشته است.مفوضه معتقد بودند مقصره در حق ائمه کوتاهی ميکنند، در مقابل مقصره ميگفتند شما بیش از حد برای ائمه اختیارات قائلید. در طول تاریخکدام پیروز شدند؟ مفوضه، چه کسی حذف شد؟ مقصره. در دعوای معتزله و اشاعره چه کسی حذف شد؟ معتزله ی عقل گرا، که ماند؟ اشاعره ی مخالف تعقل.این در جهان اهل سنت است و آن در جهان تشیع و هر دو سیر مشابه داشته¬اند. یعنی از قرن 5 به بعد (در قرن 6 هم تعداد کمی معتزله داریم) سنی معتزله بسیار اندک ¬است و اکثرا اشعری¬اند. مامون اینها را به زندان انداخت و بسیاری را کشت.
اینفعلا سیمای فرضیه بود.حالا چه اتفاقاتی افتاد که جریان دوم این قدرت را پیدا کردند؟چگونه مفوضه توانست مقصره را از جریان حذف کند؟ کار تاریخی سنگینی ميطلبد و این متونی که در دست ماست مربوط به مفوضه است. متناعتقادات فعلی ما سازگار با آن چیزی است که اعتقادات مفوضه است نه آنچه که مقصره ميگفتند. این دعوا تاریخی است و در قرن قبل هم وجود داشته است، شیخ صدوق ميگوید یکی از علامات مفوضه بودن این است که آنها مشایخ و علمای قم را متهم به تقصیر کرده¬اند یعنی هر که مشایخ قم را در آن دوران مقصره دانسته علامت این است که خودش از مفوضه است).شیخ مفید-شاگردش-، که با او موافق نبوده است ميگوید این چه حرفی است؟ "اما ما نص ابی جعفر (شیخ صدوق) بالغلو علی من نسب مشایخ القمیین و علمائهم الی التقصیر فلیس نسبة هولاء القوم الی التقصیر علامه الی غلو الناس" هر که قمی¬ها را مقصره دانست دلیلنمی¬شود که خودش غالی باشد زیرا تعدادی از این افراد قمی، کسانی بودند که واقعا مقصر بودند. شیخ مفید هم اینها را مقصر ميداند و می گوید من هم برخی از اعتقادات مفوضه ی آن زمان را دارم. سپس مثالی ميزند. ميگوید به نظر من ابن ولید-استاد شیخ صدوق- یقینا از مقصره است چون ميگوید اولین درجه¬ی غلو این است که بگوییم پیغمبر و امام سهو نمی¬کند- سهو مقابل عمداست یعنی چیزی را سهواً فراموش نمی¬کند.- اگر کسی گفت پیامبر این کار را نمی¬کند یعنی "انا بشر مثلکم" را خدشه دار کرده است و اختیارات بیش از انسان عادی برای پیامبر قائل شده است پس او غالی است.به نظر ابن ولید و بهنظر شاگردش شیخ صدوق پیامبر سهو ميکند.شیخ مفید ميگوید من قائل نیستم که پیغمبر سهو ميکند. آیا جرات ميکنید به من بگویید غالی؟ این قرائنی که الان خدمت شما گفتم فکر ميکنم لا اقل این نکته را در ذهن ایجاد کند که شواهد یاد شده شواهد کوچکی نیست. این شواهد واقعا شواهد جدی است. کسانی که خواستند بیشتر مطالعه کنند کتابی است که آیت الله شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی همان نویسنده¬ی "شهید جاوید" اخیرا منتشر کرده است. اسمش «مقدمه¬ای بر پیدایش غلو» است. (انتشارات کویر، تهران 1384). ایشان بیان سنتی خودشرا دارد اما نکات ارزنده¬ای در آن پیدا ميشود. نمونه¬هایی از غلو راآورده است.این که "کتاب الحجة کافی بخش معظم راویانش غالی هستند" تحقیق آقای صالحی نجف آبادی است. در مورد غلو کتابهایی نوشته شده اما متاسفانه به این نکته که "حد غلو کجاست؟" کمتر توجه شده است و کار زیادی می¬طلبد نکات دقیقی در کنارش وجود دارد. لوازم فراوانی دارد. اما این واقعه¬ای استکه ذهن مرا به شدت به خودش مشغول کرده است شاخص ما باید اینجا قرآن باشد. من معتقدم تشیع هیچ چیزی بیشتر از اسلام نیست. تشیعی که من قائل به آن هستم یعنی "روایت علوی از اسلام نبوی"، وآن علی که من ميشناسم هرگز کلمه¬ای به اسلام پیامبر اضافه ویا کم نکرده است. این یک منظر برای دیدنآن اسلام واقعی است، حالا بگوییم آن اسلام وجود داشته است یا نه؟ این را ميشود در جای خودش بحث کرد. اما بالاخره پیامبر چیزی گفته است، دینی آورده است و امام علی هم از همه به او نزدیکتر بوده است و آن اصحاب علی هم که شیعیان اولیه بودند از همه به علی نزدیکتر بودند و بالاخره گونه¬ای ازاسلام را روایت کرده¬اند. من به دنبال آن اسلام هستم و معتقدم این اسلام در قرآن شاخصهایی دارد که در آنها خدا محور است پیامبر هم محور نیست چه برسد به ائمه! هر متن، دعا و روایتی که این شاخص را از دست داد یعنی بهجای اینکه خدا محور باشد بشر محور بود را با تردید نگاه کنید. شاخص اصلی این است که خدا در اندیشه مسلمان، چه شیعی و چه غیر شیعی، چه نقشی دارد؟ آنجا که ميگوییم یهود ميگویند خدا دنیا را خلق کرد و بعد هم رفت خوابید که قرآن بحث «غلت ایدیهم» را ذکر ميکند که انگار دست خدا بسته است. این نکاتی هم که برخی در مورد ائمه قائل¬اند چه فرقی ميکند با حرفی که یهود در مورد خدا ميگفته اند؟
چیزها¬یی گفته اند و در کتابهایشان هم نوشته¬اند، لازم نیست که ما این حرفها را بزنیم. ما دنبال این هستیم که ببینیم خود ائمه که یقیناً از غلو و تفویض وتقصیر مبری هستند و شاخص اعتدال اسلامی و شیعی هستند چه فرموده¬اند من به آن نکات اصلی قائل هستم و ذکر هم کردم آنها برمی¬گردد به قرآن، شاخص ما قرآن و روایات کاملا معتبر از زبان پیامبر یا از زبان خود ائمه است. به عنوان نمونه یک کار میدانی در صحیفه سجادیه انجام دادم. در همه دعاهای صحیفه سجادیه خداست یک کلمه پیش غیر خدا حاجت نمی¬برد. 54 دعاست کار کامپیوتری هم مي¬توان روی آن انجام داد. معجم هم دارد. این واژه¬های مستعمل در شیعه¬ی غالی را به آن بدهید ببینید چند تا جواب به شما ميدهد لذا اینکه ميگویم تشیع از قرن چهارم به بعد یا در فاصله قرون 2 تا 4 استحاله شده است معنایش این نیست که من محبت علی، افضلیت او و موجه¬تر بودن قرائت او را کنار بگذارم، معنایش این است که ¬شیوه¬ی مواجه¬ی علمای خود با مسئله¬ی علی و آل علی را دوباره بررسی کنیم و ببینیم این تقدیسها چه میزان زاییده¬ی ذهنیت علمای ماست، چه میزان در متن مذهب ماست؟ این بحث تتمه¬ای هم دارد که امیدوارم شرایط بیان آن فراهم شود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته